شب یلدا که یادش بخیر دیشب پشت سر گذاشتیم؛ شبی بود که خیلی ها را دور هم گرد آورد ، دختر و پسرانی که ازدواج کرده و سالهاست از پدر و مادرشون جدا زندگی می کنند نمونه بارز این گردهم آیی به شمار می رفت، راستش خیلی ها رو هم می شناسیم که حسر ت یک لحظه بودن به خانواده هایشان را می کشیدند و لی اونا هم یه جوری دیگه به اصطلاح خودمون با دلشون حال کردند ، نشستند دورهم قرآن رو گذاشتند مقابلشونو چند سوره قرآن را به یاد و گرامی داشت گذشتگان خود قرائت کردند، راستش خیلی کار خوبی کردند، البته این یک نمونه بود از این گردهم آیی ، یه عده ای هم دیشب به خیال اینکه طولانی ترین شب سال را پشست سر می گذارند با خود گفتند خوب چی کار می تونیم انجام دهیم ، فکری کرده و طرحی نودرانداختن ، کلی آجیل و خوردنی های مجاز و غیر مجاز را تهیه کرده و به گوشه ای از شهر بی کران رفتند و تا سحر مشغول عیش بودند، گرچه اینها نه تنها عیش نکرده ، بلکه برعکس اینها رنج را بر گنج ، درد را بر مرحم ، و گناه را بر صواب ترجیح دادند.
بماند که چه ها گذشت در شب گذشته،
دیده ها گریست و ترنم یار ندیدم هرگز ، گواه بر این دل بیمارم آروزست،
الا که از درد عشق به خود می پیچی و می سازی ، صفای مقدم تو، روز شبم آروزست.
ای که در کعبه عشقی و من ، طوف به اطراف حرم قبله نماید آروزست، برکش و دستی بسر م ای ساغی بیدار عشق
باز باران با هزاران بوسه سحر گاهی خود ؛ با نسیم دل نشین خود با هزاران هزارن کرشمه و ناز مرا به خود خواند
ای یاد تو مونس و روانم که هردم می نوازی و می کشی و می بری مرا به سوی خود....
دستان ناقابل خود را بسوی تو گشودم یا رب العالمین ای همه کائنات را سروری.....
باز باران با ترانه های تنهایی ؛ شکوه و یکتایی، ای مهربان مهربانان دستانم را بگیر که جز تو دستگیری نیست مرا ......